فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
906
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
النَّخْلَة - ( ن ) : يك نخل خرما . النَّخْلِيَّات : نوعى از گياهان داراى يك فلقه ، تيرهء نخلها . نَخِمَ - - نَخْماً و نَخَماً : آب بينى يا اخلاط از سينه انداخت . نَخْنَخَ - نَخْنَخَةً [ نخنخ ] البعيرَ : شتر را خوابانيد ، - بِالاءِبل : به شتران نهيب داد و با گفتهء ( اخْ اخْ ) آنها را خوابانيد ، - الرّجُلُ : با شتاب حركت كرد و به راه خود ادامه داد ، - فلاناً : او را راند و دور كرد . النِّخْوَار - ج نَخَاوِرَة [ نخر ] : ترسو ، ناتوان ، بزرگوار ، خود بزرگ بين . النَّخْوَة - [ نخو ] : مص ، حماسه سرائى ، جوانمردى ، بزرگى ، تكبر و فخر . النَّخُوس - ( ح ) : بز كوهى جوان . النُّخُوع - مص ، اقرار و اعتراف به حق . نُخِيَ - نَخْوَةً [ نخو ] الرجُلُ : افتخار كرد و خود بزرگ بين شد . النَّخِيب - ج نُخُب : ترسوى بزدل . النَّخِيس : چرخ چاهى كه سوراخ آن گشاد باشد و با قرار دادن چوب يا سنگ و جز آن در ميانِ آن سوراخش را تنگ كنند . النَّخِيسَة : شير بز و ميش كه با هم آميخته شده باشد ، كره . النَّخِيل - ( ن ) : نخل خرما . النَّخِيلَة - ( ن ) : يك نخل خرما ، - ج نَخَائِل : پند بىريا و خالص . نَدَّ - نَدّاً و نَدِيداً و نُدُوداً و نِدَاداً [ ندّ ] البعيرُ : شتر رم كرد و فرار نمود ، - تِ الْكلَمةُ : شاذ بود . النَّدّ - [ ندّ ] : مص ، تپه ، تپهء بلند ، عود بخور . النِّدّ - ج أَنْدَاد [ ندّ ] : همسان و مانند ؛ مالَه نِدُّ « : مانندى ندارد ، عود كه از آن براى بخور استفاده كنند . نَدَا - - نَدْواً [ ندو ] الرجُلُ : بخشش كرد ، كناره گيرى كرد و دور شد ، الشيءُ : پراكنده شد ، - القومُ : آن گروه در باشگاه حاضر شدند ، - القومَ : آنانرا در باشگاه جمع كرد . نَدَّى - تَنْدِيَةً [ ندو ] الشيءَ : آن چيز را تر كرد ، - الفرسَ : اسب را آبيارى كرد ، آن را دوانيد تا عرق كرد . النَّدَى - [ ندو ] : مص ، - ج أندَاء و انْدِية : باران ، شبنم ، سخاوت و فضيلت و نيكى ، گياه و علف ، پيه و چربى ، زمين ، نوعى بخور خوشبو ، نتيجه و پايان . النُّدَاء - [ ندو ] : مرادف ( النداء ) است . النِّدَاء : صدا ، دعا . النَّدَّاسَة - و يقال لها النارِيَّة ( ح ) : نوعى حشرات پرنده و ريز و زيانآور كه در خوشهء انگور يا آرد و جز آن پديد مىآيد . الندّاف : پنبه زن ، چوب فروش . النِّدَافَة : پنبه زنى . نَدَأَ - - نَدْأَ [ ندأ ] ه : او را ترسانيد ، - المَلَّةَ : نان آماده كرد ، - اللحمَ : گوشت را در آتش نهاد ، - عليهم : آشكار شد . النَّدِئ - [ ندأ ] : گوشتى را كه در آتش گداخته ميگذارند ، رنگين كمان ، سرخى زير ابر هنگام غروب يا طلوع آفتاب . النُّدْأَة - [ ندأ ] : مرادف ( النَّدْأَة ) است ، - ج نُدَأ : پاره اى از گياه پراكنده شده . النَّدْأَة - [ ندأ ] : مرادف ( النَّدِئ ) است ، شعاع گرد خورشيد ، هالهء اطراف ماه ، بسيارى مال و ستوران . نَدَبَ - - نَدْباً فلاناً للأَمر أو إلى الأَمر : او را بكارى فرا خواند و انجام آن را از او خواست ، - ه الى الحرب : او را به جنگ فرستاد ، - الميتَ : بر مرده گريست و خوبيهاى او را برشمرد ؛ « يَنْدُبُ حظَّه » : از بخت بد خويش شكايت دارد . نَدِبَ - - نَدَباً و نُدُوباً و نُدُوبَةً الظهْرُ : بر روى كمر نشانه هائى از زخم پديد آمد ، - نَدَباً الجرحُ : آثار زخم بر روى پوست سفت و زمخت شد . نَدُبَ - - نَدَابَةً الرجُلُ : زيرك و تيزهوش شد . النَّدْب - مص ، - ج نُدُوب و نُدَبَاء : آنكه بسوى فضائل شتابان باشد ، مرد ظريف و بىآلايش ، آنكه در بر آوردن نياز خود سبكبال باشد ؛ « فَرسٌ نَدْبٌ » اسب بانشاط و تندرو . النَّدَب - مص ، و - ج نُدُب : اثر زخم ، - ج أنداب : كمانى كه با سرعت تير را رها كند ، خطر گروگان گيرى در آنچه كه بر سر آن شرط بندى شود زيرا از آنِ برنده مىشود . النُّدْبَة : ذكر و شمارش خوبيهاى مرده ، اسم است از نَدَبَ براى كسى كه به جنگ فرستاده مىشود . النَّدْبَة : مؤنث ( النَّدْب ) است ، اسم مرّه است ، - ج نُدْب و جج نُدُوب و أنداب : مرادف ( النَّدَبَة ) است . النَّدَبَة - ج نُدْب و جج نُدوب و أَنْداب : نشانهء زخم كه بر روى پوست بدن مانده است . نَدَحَ - - نَدْحاً الشيءَ : آن چيز را فراخ و گسترده كرد . النُّدْح - ج أَنْدَاح : مرادف ( النَّدْح ) است . النَّدْح - ج أَنْدَاح : بسيارى و فراخى ، زمين وسيع و گسترده ، پايه و دامنهء كوه . النِّدْح : آنچه كه از دور ديده شود ، سنگينى . النُّدْحَة : زمين فراخ و گسترده . النَّدْحَة : مرادف ( النُّدْحَة ) است . نَدَّدَ - تَنْدِيداً [ ندّ ] بالشيءِ : چيزى را در ميان مردم شايع كرد ، - بِفُلانٍ : به او دشنام و سخنان ناپسنديده گفت ، عيبهاى او را آشكار ساخت ، - صوتَه : صداى خود را بلند كرد ، - الإِبِلَ : شتران را پراكنده كرد . نَدَرَ - - نَدْراً و نُدُوراً الشيءُ : آن چيز از جوف چيزى ديگر بيرون افتاد و نمايان شد ، كمياب شد ، - الشيءُ من موضعه : آن چيز از جاى خود در آمد و افتاد ، - فلانٌ من قومه : از ميان قوم خود بيرون رفت ، - تِ الشّجرةُ : درخت سبز شد ، - النّبَاتُ : گياه برگ در آورد ، - الرَّجُلُ : مرد ، - الرَّجُلُ فى فضلٍ او علمٍ : آن مرد در فضل و علم نمونه و كم نظير شد ، - الشيءَ : « آن را » آزمايش كرد . النَّدْر : مرادف ( النَّادِر ) است . النَّدَرَى : نفيس كمياب . النُّدْرَة : كميابى .